با شیر آهویی که مقابل نشسته بوددر انتظار غرش قاتل نشسته بوددر بطن قلعه قلب عزا دار لشکرمدر انتظار حمله ی باِبل نشسته بودوقتی ز نور روز چو باران حیا نکردخورشید من چو کشتی در گل نشته بوددر تیر رس برابر
من یک غریب بی پناه و دوره گردمبُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردمآن چشمها، عطّار نیشابوری ام کردمن شاعر فیروزه های لاجوردمآبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدممن دل به دریا می زنم دریانوردمآواره ام، چون کولیانِ بی